110

 

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

.

.

.

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

.

.

.

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش


در دامن سکوت بتلخی گریستم :|

 

            

 

 

 

 

 

 

 

ته تاریکی، تکه خورشیدی دیدم ،خوردم ،وز خود رفتم و رها بودم

/ 1 نظر / 14 بازدید
شیرین

درووووووووووووووووووووود خوبی؟ دیروز هر چه کردم نتونستم لینجا چیزی بنویسم. باز نمیشد. تغییر را دوست دارم. البته از نوع خوب و مثبت.