مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

زندگی

خدای آسمان ها

من زیاد آدم اهل دعایی نیستم

اما اگه اون بالا هستی

و می تونی صدام رو بشنوی

راه رو بهم نشون بده

من به آخر خط رسیدم..!

راه رو بهم نشون بده، خدایا....

 

اینا حرفای من نبودن،بلکه قسمتهایی از دیالوگ فیلم 

It's a Wonderful Life

یکی از بهترین فیلم هایی که تا حالا دیدم و پیشنهاد می کنم حتما ببینید!

خیلی خیلی زیباست !-بنظر من البته-

پر از دیالوگ های بیاد ماندنی و حس های قشنگ.

 

داستان خوبی کردن و خوبی دیدن ،داستان بزرگ وار بودن ،بزرگ منش بودن

 

داستان انسان بودن!

همه ما تو زندگیمون رویاهایی داریم ،ممکنه به همشون نرسیم

اما به خیلی چیزای دیگه ای برسیمکه متوجهشون نیستیم و قدرشونو نمیدونیم.

 

شاید رسیدن به بعضی چیزا مهم تر از ارضا شدن بعضی حس ها باشه!

 

+یه دعایی از ته دل دارم حالا ک داریم به آخر سال نزدیک میشیم و

چیزی به سال نو نمونده از خدا میخوام تو سال جدید واقعا قلب مارو متحول کنه

و متوجه چیزهای مهم وباارزش ،نه سرگرم رویاهای بی ارزش و شادی های زودگذر!

+دوستان حتّما این فیلمو ببینید اینم لینکش اگ خواستین 

+راستش خبری ک نباشه ،حرفی نیست رفیقچشمک

.

.

 

میگه هر وقت صدای یه زنگ می شنوی، یعنی اینکه

یه فرشته بال گیرش اومده...حواستو جمع کن مژه

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢
تگ ها : دلنشین ، تقدیر ، فیلم

گم گشته

 

 

 

درختانی را از خواب بیرون می آورم 
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم 
 تو که 
 با همه ی فقر و سفره بی نان 
 در کنارم نشسته ای 
 لبخند برلب داری
در چهار جهت اصلی
 چهار گل رازقی کاشته ای 
عطر رازقی ما را درخشان 
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد 
همه چیز را دیده ایم 
تجربه های سنگین ما 
 ما را پاداش می دهد 
 که آرام گریه کنیم 
مردم گریز 
 نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم 
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم 
ما نمی دانیم 
شاید در کنار بنفشه 
دشنه ای را به خاک سپرده باشند 
باید گریست 
باید خاموش و تار 
به پایان هفته خیره شد 
شاید باران 
 ما 
من و تو 
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم 
 گم کردیم 

شعر از :احمد رضا احمدی 

 

By :becha besna*

 

عضی شعرا دل آدم و قیلی ویلی میدن ;)

+و بعضی آهنگا شادی :)

 

the rascals - a beautiful morning


Beautiful Morning 
- Rascal


 

ادامه مطلب   
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
تگ ها : دلنشین

باران

 

 

 

امروز تموووووم مسیرو زیر بارون برگشتم 

چه صفایی

بالاخره اینجا یه بارون دبش زد 

چقد دوست دارم توی شمشادای خیس دست بکشم وبرم مژه

باز باران 

باز باران با ترانه 

.

.

 

 

+ عکس ها موبایلین دیگه کیفیت پایینشو ب بزرگی خودتون ببخشید 

+تاثیر باران در روحیه من :-) بسیار شادم

+زنده رودمون زنده شده پر آب میشه کم کم انشااله

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥
تگ ها : دلنشین

 

همچون انتهای خیزران از هر کژی آزاد.

تصور کن اینقدر رها باشی و آزاد از هر تعلقی ....

چه حسی داری....

  

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳
تگ ها : دلنشین

منم ماهی سیاه کوچولو

ِیـــــــــا هــــــو

سلام:)

شما کتاب ماهی سیاه کوچولوی مرحوم صمد بهرنگی رو خوندین؟؟

چند وقته پیش داشتم دنبال یه کتابی توی سایت جیره کتاب میگشتم که یهو

یه مطلب راجع به کتابی که قدیما خونده بودم یعنی همین ماهی سیاه کوچولو و

مقایسه اون با یه کتاب دیگه به نام شاپرک خانوم به قلم جناب بیژن مفید برخوردم.

حقیقتا هر دوی این کتابا دنیای لطیفی دارن و پران از حرف که به قول امروزیا

زیر پوستی زده شده کتابای از این دست زیادن مثلا شازده کوچولو

حیفم اومد قسمتایی از این مقایسه و متن کتاب ماهی سیاه کوچولو رو نذارم

:توی هر دو داستان همه چیز حول یک حرکتمی‌گذره. یک سفر!! ماهی سیاه

می‌خواهد به دریا برسد. چیزی که بعدا، بعد از رسیدن،معلوم میشه اصلی‌ترین

خاصیتش اینه که ته نداره! -"ناگهان به خود آمد و دید آب تهندارد. اینور رفت،

آنور رفت، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گمشده

بود!"-

شاپرک خانوم می‌خواهد به باغ برسد. به نور. اما مسیر حرکتشدرست

 

برعکسه. او باید توی زیرزمین تاریک حرکت کنه!! و یکی از بندگان غافل خدا را

گولبزند و برای عنکبوت ببرد. تا شاید بتواند راه بازگشت به باغ را پیدا کند.

 

 

 

ماهی سیاه به دنبال این است که "می‌خواهم بدانم که راستی

راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی

تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا

می‌شود زندگی کرد؟" مادرش البته معتقد است که "دنیا! ...

دنیا! دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم،

زندگی هم همین‌ست که ما داریم "-

 

شاپرک خانوم اما به دنبال بازگشت به جایی است که از آن

آمده. قبلا تجربه‌اش کرده. دنیای اوست. مشخصه‌هایش گرما

و نور است. باغ و گل. اما خب خطر پرنده هم هست.

زندگی همین است دیگر. خر و خرما را نمی‌شود با هم

داشت.

 

یکی از معروف‌‌ترین بیانیه‌های ماهی سیاه این است که "البته اگر

یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می‌شوم – مهم نیست، مهم این است

 که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته

باشد ...".

 

 

 

....-ماهی سیاه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم

آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست

 

 تو این فکرم که آخرجویبار کجاست و هنوز که

 

هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم.

 

 از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام.

 

 آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم.

 

دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.»

 

مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ،

 خیلی از این فکرها می کردم.

 

آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛

همین است که هست! جویبار

 

همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»

 

ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ،

 

 مگر نه اینست که هر چیزی به

 

 آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛

هفته ، ماه ،

سال...»

 

مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده

 را بگذار کنار،

 

پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!»

 

ماهی سیاه کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر

 از این گردش ها خسته شده

 

ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر

 چه خبرهایی هست.

 

ممکن است فکر کنی که یک کسی این

 حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ،

 

اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم.

 

البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛

 

مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع

 

پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند.

 دایم ناله و

 

نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند.

 من می خواهم بدانم که ،

 

راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی

 و برگردی

 

تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی

دنیا می شود

 

زندگی کرد؟...»

 صمد:)

 

اینم قسمتی از کتاب ماهی سایه کوچولو و چقدر

بعضی از این داستان ها پر از مفهمومن

 یا حق

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
تگ ها : دلنشین

ای از درت نرفته کس ناامید و غایب

 

یــــــــــا هــــــــــــو

از بچگی تا حالا هر موقع میرم خونه دایی جان یه تابلو هست که همش نظر منو بخودش جلب میکنه .

اسم این تابلو امید ولی نمی دونم چرا  می بینمش بیشتر حس نومیدی بهم میده

یک دختر  که غمگین و تنها نشسته روی این کره خاکی که واقعا انگاری خاک گرفته و کثیفه

وداره با چشمای بسته به نوای چنگی گوش میده که فقط یه دونه سیم بیشتر نداره و با همون یه دونه میزنه!!

شما با دیدن این تابلو چه حسی بهتون دست میده ؟

اکثر ما آدما تحمل رنج و غم و تا یه حدی داریم .وقتی به یه شادی ،پیروزی میرسیم آنقدر خوشحال می شیم که از دست دادنش مث یه عذاب بزرگ میمونه بعضی وقتا توی این دنیا به قول فریدون مشیری:

به هر حال به نظر من بعضی چیزا عجیب به آدم انرژی ،امید و شور زندگی میدن

مثل محبت ،مثل توکل ،"مثل خــــــــــدا هست هنوز"

یاد این غزل از مولانا ::

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر

تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او

نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را

بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

خلاصه که هله !نومید نباشی

پ.ن.خدا بزرگ ِ

 

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها : دلنشین

کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست ، مثل پدر نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل انسی نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

وقدش از درخت های خانه معمار هم بلند تر است

و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما از اوست نمی ترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز و آخر نماز صدایش می کند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و می تواند تمام حرف های سخت کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند

و می تواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و می تواند از مغازه سید جواد ، هرچقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد

و می تواند کاری کند که لامپ الله

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ .............چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می خواهد که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و من چقدر دلم می خواهد که روی چارچرخه یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ ......چقدر دور میدان چرخیدن خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است

چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر مزه پپسی خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است

و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید

و من چقدر دلم می خواهد گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم که در خیابانها گم می شوم

و چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمی شود

کاری نمی کند آن کسی که به خواب من آمده است زودتر بیاید

روز آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هایشان هم خونیست

و آب حوضهایشان هم خونیست

چرا کاری نمی کنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام

چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش باماست در نفسش باماست در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمی شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیردرختهای کهنه یحیی بچه کرده است

و روز به روز بزرگ می شو د

بزرگتر می شود

کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را می انداز د

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نویسی را قسمت می کند

و نمره مریضخانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند

و سینمای فردین را قسمت می کند

درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب دیده ام...........

فروغ فرخزاد

پ.ن.١چقدر به آمدنش مطمئنی؟

اصلا میاد؟

پ.ن.٢.

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦
تگ ها : دلنشین

عشق

The Music Of Love

سلام

شگفت‌انگیزی زندگی

با آگاهی به ناپایداری‌اش،

در جراتِ «تو شدن»،

در شجاعتِ «من شدن»،

در شهامتِ «شادی شدن»،

در «روح شوخی»،

در «شادی بی‌پایان خنده»،

در «قدرت تحمل درد»

نهفته است

پ.ن.این عکس و تویMeme دیدم با تیتر

 The Music Of Love

به نظرت موسیقی عشق شبیه کدوم موسیقی که تا حالا شنیدی؟؟

یا حق

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳
تگ ها : دلنشین