مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

منم ماهی سیاه کوچولو

ِیـــــــــا هــــــو

سلام:)

شما کتاب ماهی سیاه کوچولوی مرحوم صمد بهرنگی رو خوندین؟؟

چند وقته پیش داشتم دنبال یه کتابی توی سایت جیره کتاب میگشتم که یهو

یه مطلب راجع به کتابی که قدیما خونده بودم یعنی همین ماهی سیاه کوچولو و

مقایسه اون با یه کتاب دیگه به نام شاپرک خانوم به قلم جناب بیژن مفید برخوردم.

حقیقتا هر دوی این کتابا دنیای لطیفی دارن و پران از حرف که به قول امروزیا

زیر پوستی زده شده کتابای از این دست زیادن مثلا شازده کوچولو

حیفم اومد قسمتایی از این مقایسه و متن کتاب ماهی سیاه کوچولو رو نذارم

:توی هر دو داستان همه چیز حول یک حرکتمی‌گذره. یک سفر!! ماهی سیاه

می‌خواهد به دریا برسد. چیزی که بعدا، بعد از رسیدن،معلوم میشه اصلی‌ترین

خاصیتش اینه که ته نداره! -"ناگهان به خود آمد و دید آب تهندارد. اینور رفت،

آنور رفت، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گمشده

بود!"-

شاپرک خانوم می‌خواهد به باغ برسد. به نور. اما مسیر حرکتشدرست

 

برعکسه. او باید توی زیرزمین تاریک حرکت کنه!! و یکی از بندگان غافل خدا را

گولبزند و برای عنکبوت ببرد. تا شاید بتواند راه بازگشت به باغ را پیدا کند.

 

 

 

ماهی سیاه به دنبال این است که "می‌خواهم بدانم که راستی

راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی

تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا

می‌شود زندگی کرد؟" مادرش البته معتقد است که "دنیا! ...

دنیا! دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم،

زندگی هم همین‌ست که ما داریم "-

 

شاپرک خانوم اما به دنبال بازگشت به جایی است که از آن

آمده. قبلا تجربه‌اش کرده. دنیای اوست. مشخصه‌هایش گرما

و نور است. باغ و گل. اما خب خطر پرنده هم هست.

زندگی همین است دیگر. خر و خرما را نمی‌شود با هم

داشت.

 

یکی از معروف‌‌ترین بیانیه‌های ماهی سیاه این است که "البته اگر

یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می‌شوم – مهم نیست، مهم این است

 که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته

باشد ...".

 

 

 

....-ماهی سیاه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم

آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست

 

 تو این فکرم که آخرجویبار کجاست و هنوز که

 

هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم.

 

 از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام.

 

 آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم.

 

دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.»

 

مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ،

 خیلی از این فکرها می کردم.

 

آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛

همین است که هست! جویبار

 

همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»

 

ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ،

 

 مگر نه اینست که هر چیزی به

 

 آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛

هفته ، ماه ،

سال...»

 

مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده

 را بگذار کنار،

 

پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!»

 

ماهی سیاه کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر

 از این گردش ها خسته شده

 

ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر

 چه خبرهایی هست.

 

ممکن است فکر کنی که یک کسی این

 حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ،

 

اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم.

 

البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛

 

مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع

 

پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند.

 دایم ناله و

 

نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند.

 من می خواهم بدانم که ،

 

راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی

 و برگردی

 

تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی

دنیا می شود

 

زندگی کرد؟...»

 صمد:)

 

اینم قسمتی از کتاب ماهی سایه کوچولو و چقدر

بعضی از این داستان ها پر از مفهمومن

 یا حق

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
تگ ها : دلنشین