مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

حیرانم !

پ.ن.1 :چقدر دنیا بی رحم است!!

پ.ن.2: بچه که بودم همیشه فکر می کردم چطور آدم بزرگا همش از زندگی از دنیا می نالن

15-14سالم که بود بعضی روزا میشستم با خودم حساب می کردم تا الان چند تا گناه کردم

قشنگ یادمه که شاید پنج تا هم نمی شد.

اونموقع ها با خودم فکر می کردم یعنی آدم تا پیر میشه مگه چیکار میخواد بکنه که

هی با ما از گناه حرف میزنن از باید و نباید!

پ.ن.3: خیلی از آدمای دور و بر من هستن که اعتقاد دارن اینا همش اراجیف خوش باش!

اما من دلم نمی خواد خوش باشم اصلا می خوام خودمو عذاب بدم!

الان که به قول بابام کم کم دارم به ربع قرن نزدیک میشم ،هر وقت میشینم با خودم دو دوتا چارتا می کنم

اعصابم بهم می ریزه!

پ.ن.4: عمر واقعا زود میگذره و من هنوز نمی دونم خدا واقعا از من چی میخاد یا می دونم و خودمو به نفهمی زدم!

پ.ن.5: من زیاد به مرگ فکر نمیکنم ،بیشتر آخر هفته ها که میرم سر مزار پدربزرگ و مادربزرگم و زل میزنم تو چشماشونو یه راست می رم توی گذشته ها و اشک قطره قطره میریزه پایین!

دوران خوش کودکی،پاکی ،معصومیت،همه چیز سفید سفید ،خنده از ته دل ،بی غمی و خدا که انگار تو تموم لحظه ها با من و برادرم هم بازی بود!

حالا اونا رفتن هر دوشون زیر خروارها خاک ومن موندم این بالا!

حیرونم کاملا تو این دنیا حیرونم !

الان که دارم اینو مینویسم آهنگ فرهاد همش توی ذهنم میپیچه متنش اینجوریه

 

وقتی که بچه بودم

پرواز یک بادبادک می­بردت از بام­های سحرخیزی پلک

تا نارنج­زاران خورشید

 

وقتی که بچه بودم

خوبی زنی بود که بوی سیگار می­داد و

اشک­های درشتش از پشت عینک با قرآن می­آمیخت

 

آه آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه

 

وقتی که بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود و

جیرجیرک شب­ها در خاموشی ماه آواز می­خواند

 

وقتی که بچه بودم

در هر هزاران و یک شب ، یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد

 

آه آن روزهای رنگین

آه ان فاصله­های کوتاه

 

آن روزها آدم بزرگ­ها و زاغ­های فراغ این­سان فراوان نبودند

وقتی که بچه بودم مردم نبودند

آن روزها وقتی که من بچه بودم

 

غم بود

اما کم بود

ــ اینم لینک آهنگش خواستین گوش کنین از اینجا

پ.ن.6:حس یه برگی رو دارم که از شاخه جدا شده توی باد میچرخه و میچرخه ،به همون اندازه گیجم و حیرون! خدایا چرا ....؟!

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است :-(

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳
تگ ها :