مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

نور خواهم خورد ..

 هو الرحمان

×

"من دراین تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد..."

 

گوش کن ... 

شب سلیس است ...

 

××

از پشت ویترین مغازه داشتم نگاش میکردم و "چیک"

صدایی پشت سرم بهم خندید که : "داره از ویترین عکس میگیره...هاهاهاآ.."

این نقره فروشی همیشه کارای قشنگی پشت ویترینش میذاره ...

و من عکاسی رو دوست دارم چرا که اونو یکی از منابع آرامش یافتم 

هرچند هنوز یه آماتور بیش نیستم ...

خلاصه طرح گلدونش منو برد سمت شعرای خیام :

گر می نخوری طعنه مزن مستان را     

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می مینخوری  

 صد لقمه خوری که می غلام است آنرا...

***

تا حالا شده برای کسی چیزی بخوای و به خدا بگی :

خدایا تو مرحمت کن ...من قول میدم فلان کنم ...

حس تجارت گونه ای داره ...اما آخرین تلاش ...

 

افکار مختلفی به مغزم حمله می کنند

دلم میخواد بنویسم اما قلمم نمیچرخه

از حیرت گیل گمش ... یا از حیرت مردم زمانه ام

از سردرگمی و اضطراب بی خدا بودن یا از تنهایی ...

از با خدا بودن های مصلحتی ... از با خدا بودن های خاکستری...

دلم میخواد از کتابایی که خوندم از فیلم هایی که دیدم ،از زندگی دوگانه ورونیک...

از موسیقی هایی که حال خوبی بهم دادن ،از عکسهایی که گرفتم یا عکس هایی

که دیدم ...

از خیلی چیزای دیگه بنویسم ...بنویسم ...

چرا نمیتونم .... چرا همه چی کلیشه ای شده ...همه حس ها و همه حرفام...

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
تگ ها :