مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

 

 

دلم میخواست میتونستم خودمو ببخشم ...

سرشارم از منفی ... غم ...غم این همراه همیشگی 

نه میتونم درس بخونم ...نه هیچ کار دیگه ای ...حتی ساده ترین کار دنیا 

ینی گوش دادن به موسیقی های دلخواه هم دیوانه ام میکند 

دیوانه و کلافه ...چرا باور نمیکنند ک گاهی باید رفت 

باید رفت ...گاهی ارزش رفتن بخاطر بقیه بیشتر از خودخواهیه 

 

 

 

گاههی باید خجالت کشید :(((( 

 

حالم بسیارررر بد است

داشتم نامه های فروغ را میخواندم به پرویز و یک جایش به دلم نشست و حس کردم

قسمتی قسمت کوچکی از حرفهای من را دارد  ...:

"پرویز عزیزم این نامه را برای خداحافظی برایت می نویسم نمی دانم از کجا شروع کنم .

با یک اندوه شدیدی از اینجا می روم . می خواستم اصلا برایت نامه ننویسم خیلی هم سعی کردم ولی باز نشد .


 نمی دانم چرا فقط دلم می خواست خودم را گول بزنم مثل این بودکه این کار برایم خیلی دردناک بود که قلم را بردارم و برای تو بنویسم « خداحافظ » ایا بعد چه می شود ؟


خودم هم نمی دانم می روم خودم را گم کنم در حالی که چشم هایم نگران تو و کامی ست فکر این که شاید دیگر هیچوقت نتوانم شما ها را ببینم دیوانه ام می کند زندگی ام طوری شد که آخر مرا به اینجا کشاند . من خودم می دانم که دارم به طرف مجهول می روم ینی ناچارم بروم وضع روحیم طوری است که ماندن در اینجا را نمی توانم تحمل کنم تو بعد چه فکر خواهی کرد ؟ حالا خوابدیده بودم و گذشته مثل نوار رنگینی از جلوی چشمانم می گذشت درد را توی همه ی رگ هایم احساس کردم همه رفته اند پشت بام خوابیده اند شب این قدر سنگین است که نمی توانم نفس بکشم و من این قدر تنها هستم که هیچ چیز نمی تواند تنهایی ام را پر کند . شاید تو و دیگران بعد از من فکر کنید که من خیلی بد بوده ام من بچه ام را دوست نداشتم . اما من نمی دانم چه بگویم من فقط او را به تو می سپارم . تو می توانی حس کنی که در زندگی به کجا رسیده ام فکر او اشک را به چشمم می آورد دلم می خواهد برایش مادر خوبی باشم اما افسوس هر چه که در اطراف من وجود دارد با آرزویم مخالفت می کند و پیوسته زندگی مرا از او دور می سازد . من می روم و او تنها می ماند نباید این طور باشد ولی چه می شود کرد پرویز در این لحظاتی که چشم هایم می خواهد همه ی یادگارها را همه ی محیط و اشیا را در خودش جاودانه منعکس سازد قلبم از اندوه لبریز است تنها به او فکر می کنم و فقط به وجود تو امیدوارم ."

نه این هم نبود ...

مث داستان فیلم The hours 

:'(

 

گاهی دوست داری بخوابی مث این مجسمه خدای خوابیده بر زمین ودیگر سر بر نیاوری 

و تنها گوش بسپاری به صدایی ک از زمین بگوش میرسه

این عکس ک دیدم کلی داستان از ذهنم گذشت ...

اما فعلا حوصله بازگویی و حرف ندارم ...

کاش بقیه بتونن منو ببخشن ...

کاش بتونی منو ببخشی

حتی کاش خودم بتونم خودمو ببخشم ..

 

یا حق

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤
تگ ها :