مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

ای از درت نرفته کس ناامید و غایب

 

یــــــــــا هــــــــــــو

از بچگی تا حالا هر موقع میرم خونه دایی جان یه تابلو هست که همش نظر منو بخودش جلب میکنه .

اسم این تابلو امید ولی نمی دونم چرا  می بینمش بیشتر حس نومیدی بهم میده

یک دختر  که غمگین و تنها نشسته روی این کره خاکی که واقعا انگاری خاک گرفته و کثیفه

وداره با چشمای بسته به نوای چنگی گوش میده که فقط یه دونه سیم بیشتر نداره و با همون یه دونه میزنه!!

شما با دیدن این تابلو چه حسی بهتون دست میده ؟

اکثر ما آدما تحمل رنج و غم و تا یه حدی داریم .وقتی به یه شادی ،پیروزی میرسیم آنقدر خوشحال می شیم که از دست دادنش مث یه عذاب بزرگ میمونه بعضی وقتا توی این دنیا به قول فریدون مشیری:

به هر حال به نظر من بعضی چیزا عجیب به آدم انرژی ،امید و شور زندگی میدن

مثل محبت ،مثل توکل ،"مثل خــــــــــدا هست هنوز"

یاد این غزل از مولانا ::

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر

تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او

نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را

بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

خلاصه که هله !نومید نباشی

پ.ن.خدا بزرگ ِ

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها : دلنشین