مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

ون گوگ

یــــــا هــــــــــــــــو

بعضی وقتا خیلی خسته ای .

از فهمیده نشدن کلافه میشی دلت میخواد داد بزنی سر دنیا

آهاااااااای من مثل تو نیستم ،تو مثل من نیستی

ولی هر دومون آدمیم یا لااقل اینطور میگن

چقد فهمیده نشده سخته و وقتی نفهمنت می خندن

یاد ون گوگ افتادم اونم از همون آدمایی که فهمیده نشد.

تو یکی از نامه هاش به برادرش تئو میگه::

من آنقدر نگرانی برادرانه در نامه های پرمحبت تو می بینم که وظیفه ی خود می دانم، سکوت را بشکنم. حال که این نامه را می نویسم به عنوان دیوانه نیست که با تو سخن می گویم؛ بلکه به عنوان برادری است که تو می شناسی و همه قوای عقلی خود را در اختیار دارد. آنگاه شرح می دهد که چگونه همسایگان وی جمعاً از شهردار آرل خواستند که آزادی او را سلب کند و او را به بیمارستان بفرستد!می دانی که چه ضربه ای به جان انسان وارد می آید، وقتی ببینید جمعی آنقدر پست بوده اند که همگی بر ضد بیماری متحد شده اند. به خصوص که من می کوشیدم با آنها مهربان باشم. هرگز نمی دانستم چنین نفرتی در دل آنها نهفته است!!!

یه جایی میگه، کسی که رحم و محبت می آفریند، زندگی خلق میکند.

حتما قضیه گوش بریدن ون گوگ شنیدین

جایی درباره این کارش و کلا رفتارش خوندم:

پیش از آنکه علم جایگزین جادوگری شود، یکی از راههای درمان بیماریها این بود که جادوگر مناطق بیماری در بدن بیمار را شناسایی کرده و همان علائم را در بدن خود تولید میکرد. بدینوسیله بیماری از بدن بیمار به بدن جادوگر منتقل شده و بهبود مییافت. آیا میتوان گفت زندگی و آثار هنرمندانی که جامعه آنها را «بیمار» یا «دیوانه» میخواند نیز به جای «تفسیر» میتواند با روشی جادوگرانه بررسی گردد؟ باید به خورشید آثار ونگوگ خیره شد. همانطور که او ساعتها به خورشید خیره میماند. نوشتههای کسانی چون آرتو، بلانشو، بکت و نقاشیهای ونگوگ تفسیرناپذیرند، باید همچون یک جادوگر به سراغ آنان رفت و آلوده شد. آرتو وقتی رسالهای در مورد ونگوگ نوشت (ونگوگ، مردی که جامعه او را خودکشی کرد) سرنوشت خود را اینگونه رقم زد، و دست آخر به همان دیوانهی هاشورخوردهای تبدیل شد که زیر نور خورشید میدود.

 

اینها نیروهای زندگی در هنر است. مناطق حارهای که در آن نه پیرویی پیدا میشود نه حواریای. بدینمعنی لحظهای که ونگوگ گوش خود را میبُرد مهمترین بیانیهی «شقاوت» در نقاشی به اجرا در میآید. آنجا که شقاوت به معنای آزار، سادیسم یا نمایشِ خونریزی نیست، بل یک احساس بینیاز و ناب و یک حرکت واقعی ذهن است که با حرکت زندگی پیوند خورده است. به همین خاطر است که آرتو میگفت «وقتی میگویم شقاوت مانند این است که بگویم زندگی». اصلاً مهم نیست که ونگوگ «چرا» گوش خود را بُرید. مهم این است که او چگونه از این قربانیگری برای اغوای زندگی سود جست.

-*-من میگم هرچی ما آدما میکشیم از خودمونه از رفتارهای

نادرست و بدی که داریم

از بی مسئولیتی از اینکه فقط و فقط فکر خودمونیم یه دایره

به  اندازه نیازت دورت میکشی !همه چی باید جوری باشه که

مساحتت کم نشه و تو فقط تو آسیب نبینی بقیه رم بیخیال!!

تو اینطوری نباش!ناراحت

پ.ن.

تنها آن‌که بزرگ‌ترین جا را

به خود اختصاص نمی‌دهد

از شادی لبخند بهره می‌تواند داشت.

آن‌که جای کافی برای دیگران دارد؛

صمیمانه‌تر می‌تواند

با دیگران بخندد؛

با دیگران بگرید.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها : تلخ نوشت