مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

ک می داند

" ک میداند سرزمین بایر درون یک روح چیست ...؟!

ک میداند شاهباز آسمانی پرواز در بند گرفتار ، یک تنهای محزون چیستـــــــــــ ؟

ک میداند یک انسان چگونه پر میتواند شد ؟

یک دل ،آباد چگونه می تواند شد ؟

یک گنج پنهانی از ویرانه های یک "بودن ِ " ویران چگونه میتواند پدیدار گشتـــــــ؟

 

.

.

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت


تا که آن نغمه جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرعه آفت زده شوم حیات

شاخه امید کاشت …

چشم به راه تو بودم که تو کی می آیی..

بر سر شاخه سر سبز امید دل من …

که تو کی می خوانی ..."**

آه ای همای من 

مهراوه من 

کی می آیی بر سرشانه ام بنشینی ،"مرغک آوره  کویر " ؟

نمیخواهم همچون کرگدن تنها سفر کنم ...

 

** برگرفته از زبان دکتر شریعتی نقل از افکار پریشان من :)

 

  
نویسنده : ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :