مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

 

 

 

 

 

 

در دوردست خودم تنها نشسته ام

 برگها روی احساسم می لغزند...

 

+هر وقت خودم رو پیدا کردم ،بر میگردم ... 

 

ارادتمند همه کسایی ک بمن حتی ذره ای محبت داشتن و میخوندمشون 

و میخوندنم ....

در پناه حق باشید :-*

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤
تگ ها :

 

شبیه خوابهایم .. 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤
تگ ها :

112

یــا هـــ ـو

 از صفحه حاتمی این جمله رو خوندم :

کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود،


همه صداها آهنگ بود، همه حرف ها ترانه

 
(دلشدگان – 1371)

مث فیلم Dancer in the Dark ک بیداد عزیز معرفی کرد ، من دیدم وبسیار هم زیبا بود...

 

دارم مینویسم و ترانه کوله بار-شاهرخ-رو گوش میدم

اگ میتونستم یک دقیقه این مغزمو دربیارمو بگیرم زیر آب یخ خیلی خوب میشد J

باز با خودم مرور میکنم ،یه مرور کلیشه ای و تکراری

اما خب ...

 

                کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد!

 

باز میخونم داستان شازده کوچولو رو اون قسمت ک :


"در سیاره بعدی میخواره‌ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود،

ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد. 
او که میخواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی و

تعداد زیادی بطری پر دید، پرسید: 

- تو اینجا چه می‌کنی؟ 

 

میخواره گرفته و غمگین جواب داد: 

- می‌نوشم. 

شازده کوچولو از او پرسید: 

- چرا می‌نوشی؟ 

میخواره جواب داد: 

- برای فراموش کردن. 


شازده کوچولو که دلش به حال او سوخته بود، پرسید: 

- چه چیز را فراموش کنی؟ 

میخواره که از خجلت سر به زیر انداخته بود، اقرار کرد: 

- فراموش کنم که شرمنده‌ام. 

شازده کوچولو که دلش می‌خواست کمکش کند، پرسید: 

- شرمنده از چه؟ 

میخواره که به یکباره مهر سکوت بر لب زد، گفت: 

- شرمنده از میخوارگی! 

و شازده کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت. 

در بین راه با خود می‌گفت: راستی راستی که این آدم‌بزرگها خیلی خیلی عجیبند! "

 

 

+من ترانه های فرانسوی رو خیلی دوس دارم اینو گوش بدین ،بنظر  من ک

صداش خیلی زیباست ...و اینم ترجمه 


*+خوبه دعا کردن و آرزوی خوبی خواستن برای همه ....آرزو کردم ...

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩
تگ ها :

111

 

 

 

صدای سهیل نفیسی رو هم می پسندیم :-"

و این ترانه  ...

 

تنهایی هم عالمی دارد ... برای خودت بنویسی و هیم بنویسی... :دی


  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
تگ ها :

110

 

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

.

.

.

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

.

.

.

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش


در دامن سکوت بتلخی گریستم :|

 

            

 

 

 

 

 

 

 

ته تاریکی، تکه خورشیدی دیدم ،خوردم ،وز خود رفتم و رها بودم

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳
تگ ها :

109

Soe Zeya Tun#

 

تو وجادوی نگاهت...

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳
تگ ها :

108

 

علیرغم اینکه سعی میکنم یه چن ماهی کمتر یا اینکه اصن نیام نت 

اما بازم مثل مواتید (مع تادین منظورم است) میام و هی ریدرمو بالا پایین میکنم ،

خبر میخونم  و فلان و بهمان ... :|

اصولن آدمی هستم ک با دیدن یا شنیدن هر چیزی مغزم پرواز میکنه و میره 

توی یه دنیای دیگه و یهو برمیگرده میبینه :اِع دیرم شد :|

خلاصه با خوندن شعری از بانو گیتا صرافی و دیدن چن تا عکس ک اصلن بهم 

مرتبط نیستن رفتم توی دنیای آرزوها و ارتباطات ....

حالا شعر :

تو هیچ می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت؟

که  روشنی همیشه بشارت بخش

و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست؟ 

که باید ساعت ها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟
 
آری آزادی همیشه رهایی بخش نیست
اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی!


بیاموز زیبایی هم صحبتی با دیوار را
همدلی با سایه را
بیاموز که آفتاب همیشه هم نوید بخش نیست


بیاموز تا نو شوی!


از نو بیافرینی
از بند واژه ها به در آیی
و جهانی دگر آفرینی


بیاموز که دیگر امید حرفی برای گفتن ندارد
بیاموز تغییر را 
تحول را
اما از بن و ریشه تغییر ده!
بیاموز که زلالی را نه فقط در آب های زلال
بل در گل آلودی مرداب ها هم می توانی بیابی
بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمی آموزد
از بی وفایی وفا بیاموز!
از بی ثمری ثمر
از خشم مهربانی
از نفرت عشق
از مرگ زندگی
بیاموز که آموختن مرز ندارد
و بی مرزی آموزش رایگان طبیعت است!

 

وای که چقدر دوست داشتم این شعرو ودلم خواست این تغییراتو 

تغییرات بدون شعار ...

خب عکسایی ک میدیدم عکسای دیزاین داخلی از اینایی 

ک قبل و بعد داره ...

 

بله تـــــــــــــــــــغیــیر  این کلمه سبز دوست داشتنی 

 

+من باید ...

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱
تگ ها :

 

قطار می‌رود 
تو می‌روی 
تمام ایستگاه می‌رود 
و من چقدر ساده‌ام 
که سال‌های سال 
در انتظار تو 
کنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام 
و همچنان 
به نرده‌های ایستگاهِ رفته 
تکیه داده‌ام!

 

قیصر امین پور"

 

منتظر هیچ کس و هیچ صدا یا حتی دستی نباش ... راهت را برو ..

 


  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
تگ ها :

 

 

دلم میخواست میتونستم خودمو ببخشم ...

سرشارم از منفی ... غم ...غم این همراه همیشگی 

نه میتونم درس بخونم ...نه هیچ کار دیگه ای ...حتی ساده ترین کار دنیا 

ینی گوش دادن به موسیقی های دلخواه هم دیوانه ام میکند 

دیوانه و کلافه ...چرا باور نمیکنند ک گاهی باید رفت 

باید رفت ...گاهی ارزش رفتن بخاطر بقیه بیشتر از خودخواهیه 

 

 

 

گاههی باید خجالت کشید :(((( 

 

حالم بسیارررر بد است

داشتم نامه های فروغ را میخواندم به پرویز و یک جایش به دلم نشست و حس کردم

قسمتی قسمت کوچکی از حرفهای من را دارد  ...:

"پرویز عزیزم این نامه را برای خداحافظی برایت می نویسم نمی دانم از کجا شروع کنم .

با یک اندوه شدیدی از اینجا می روم . می خواستم اصلا برایت نامه ننویسم خیلی هم سعی کردم ولی باز نشد .


 نمی دانم چرا فقط دلم می خواست خودم را گول بزنم مثل این بودکه این کار برایم خیلی دردناک بود که قلم را بردارم و برای تو بنویسم « خداحافظ » ایا بعد چه می شود ؟


خودم هم نمی دانم می روم خودم را گم کنم در حالی که چشم هایم نگران تو و کامی ست فکر این که شاید دیگر هیچوقت نتوانم شما ها را ببینم دیوانه ام می کند زندگی ام طوری شد که آخر مرا به اینجا کشاند . من خودم می دانم که دارم به طرف مجهول می روم ینی ناچارم بروم وضع روحیم طوری است که ماندن در اینجا را نمی توانم تحمل کنم تو بعد چه فکر خواهی کرد ؟ حالا خوابدیده بودم و گذشته مثل نوار رنگینی از جلوی چشمانم می گذشت درد را توی همه ی رگ هایم احساس کردم همه رفته اند پشت بام خوابیده اند شب این قدر سنگین است که نمی توانم نفس بکشم و من این قدر تنها هستم که هیچ چیز نمی تواند تنهایی ام را پر کند . شاید تو و دیگران بعد از من فکر کنید که من خیلی بد بوده ام من بچه ام را دوست نداشتم . اما من نمی دانم چه بگویم من فقط او را به تو می سپارم . تو می توانی حس کنی که در زندگی به کجا رسیده ام فکر او اشک را به چشمم می آورد دلم می خواهد برایش مادر خوبی باشم اما افسوس هر چه که در اطراف من وجود دارد با آرزویم مخالفت می کند و پیوسته زندگی مرا از او دور می سازد . من می روم و او تنها می ماند نباید این طور باشد ولی چه می شود کرد پرویز در این لحظاتی که چشم هایم می خواهد همه ی یادگارها را همه ی محیط و اشیا را در خودش جاودانه منعکس سازد قلبم از اندوه لبریز است تنها به او فکر می کنم و فقط به وجود تو امیدوارم ."

نه این هم نبود ...

مث داستان فیلم The hours 

:'(

 

گاهی دوست داری بخوابی مث این مجسمه خدای خوابیده بر زمین ودیگر سر بر نیاوری 

و تنها گوش بسپاری به صدایی ک از زمین بگوش میرسه

این عکس ک دیدم کلی داستان از ذهنم گذشت ...

اما فعلا حوصله بازگویی و حرف ندارم ...

کاش بقیه بتونن منو ببخشن ...

کاش بتونی منو ببخشی

حتی کاش خودم بتونم خودمو ببخشم ..

 

یا حق

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤
تگ ها :

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
تگ ها :