مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

باران

 

 

 

امروز تموووووم مسیرو زیر بارون برگشتم 

چه صفایی

بالاخره اینجا یه بارون دبش زد 

چقد دوست دارم توی شمشادای خیس دست بکشم وبرم مژه

باز باران 

باز باران با ترانه 

.

.

 

 

+ عکس ها موبایلین دیگه کیفیت پایینشو ب بزرگی خودتون ببخشید 

+تاثیر باران در روحیه من :-) بسیار شادم

+زنده رودمون زنده شده پر آب میشه کم کم انشااله

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥
تگ ها : دلنشین

صحنه هایی از یک ازدواج

 

تصور کنید یه روزی بلند میشید و دلتون نمیخواد مث روزای دیگه طبق روال

همیشگی زندگی کنید،از نظم زندگی خسته میشید ودلتون میخواد طغیان کنید

به قول کامو 

«آدمی در شورش آزاد می شود.»

دلتون میخواد زیر همه قراردادها بزنید و همه چیو زیر پا بذارید وفرار کنید

فقط به بهای آزادی البته آزادی از نوع خود تعریف شده !

 اما بعد از پشت پا زدن وبعد از چشیدن طعم اون آزادی

میبینید همون نظم هرروزه انگار دوست داشتنی تر بود

آرامتر وبی دغدغه ...اینایی که گفتم قسمت هایی از حسهای

 فیلم صحنه هایی از یک ازدواج ساخته اینگمار برگمان

محصول سال 1973 سوئد بود ،که من تازه چن روزه دیدمش وراستش خوشم نیومد!

هرچند بعضی اینو بهترین فیلم برگمن توی دهه 70 میدونن.

بنظرم توی دنیای غرب خلاف شرق یه آشوبی هست ،منظورم فلسفه وافکار اونه

یه آشوبی که آدمو میتونه از همه چیز زده کنه .اما شرق من منبع آرامشه

یه آرامشی که به آدم قدرت میده ...شرق من چیزی شبیه فلسفه اشراق

و نـــــــــــور....

تو بودی عکس معبود ملایک // از آن گشتی مسجود ملائک

تو مغز عالمی زان در میانی //بدان خود را که تو جان جهانی

.

.

خلاصه... از موضوع یکم پرت شدم زبان

برگردم به فیلم ...بذارین یکم ازش واستون تعریف کنم،ببینم نظرتون چیهاز خود راضی

 

 

 

فیلمی که خود برگمان نقل میکند پس از پخش شدنش آمار طلاق در سوئد

افزایش یافت و موجی از بدبینی در زوجهای جوان به راه افتاد.!

 کلا شش صحنه یا اپیزود داره 

صحنه اول از اونجا شروع میشه که این زوج خوشبخت پس از ده سال زندگی

به عنوان یک زوج ایده آل انتخاب میشن

وخبرنگاری بقصد مصاحبه با اونا بخونشون میاد ،تا حرفاشونو درباره اینکه چجوری

انقد خوشبختین توی این وانفسا ،بشنوه.

مرد خیلی با غرور راحت وبا اعتماد بنفس از خودش حرف میزنه::

-من سرزنده،باهوش،متعادل ،با فرهنگ و کتاب خوانده و با آگاهی دنیایی

و مهربان هستم. استادیار موسسه روشهای روانشناسی هستم.

اما زن نمیتونه مث اون باشه محتاطانه ::

-من زن یوهان هستم.دو دختر دارم. از همان اول خانوادم تصمیم گرفتند

من حقوق بخونم و من هم متخصص حقوق خانواده شدم.چیز دیگه ای یادم نمی آد!

ودر جایی با صراحت خاصی میگه که ما اصلا عاشق هم نبودیم فقط هر دو

درمانده بودیم.اما بعد عاشق هم شدیم!

زندگیشون آرام ،منظم وبدون اشکاله اما کم کم میفهمیم این فقط یه پوسته ترد 

وشکنندست ! راستش هیچکدوم انگار توی این ده سال جرات نکرده بودن

خودشون باشن و همش تظاهر بوده ،یه قسمتی هردو سرشار از تنفر و خشم

از هم جدا میشن وده سال که میگذره آخر فیلم میبینیم این دو که هرکدوم 

زندگی جدیدی رو با شخص دیگه ای آغاز کردن ،اینبار پنهانی در کلبه ای دور از 

چشم همسرانشون روز بیست سالگی آشنائیشونو  باهم سپری میکنند

ولی ایندفعه از عشق باهم حرف میزنن!

واقعا خنده داره ،نیست ؟؟ 

چرا آدم چیزایی که نداره رو انقد میطلبه ولی وقتی هستن دوسشون نداره؟

خیلی واضح میشه چیزایی مث ،خیانت ،نفرت،بی وفایی ،محبت!

وسردرگمی به مقدار زیاد ! رو در این فیلم حس کرد.

چقدر دست و پا میزنه که بفهمه چی میخواد ،چی نمیخواد !

 

 

+ هرکی حوصلش شده این متنو تا آخر بخونه ،ایول !

+عید غدیر گذشته هم مبارکچشمک.....یا علی 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها : فیلم

رفتن

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی…
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

.

.

 

تا جایی که یادم میاد اولین باری که اساسی با غم آشنا شدم ،سال 80-79 بود

اونموقعع من راهنمائی بودم-همیشه اتفاقی که اصلا فکرشم نمیکنی پیش میاد وهمه چی

عوض میشه- که دوتا از عزیزترین دلخوشیای کودکیم جلوی چشمم پرزدن 

من به چشم خویشتن دیدم که ....

خونه شاد و پر از هیجان وغوغای سالهای کودکی تبدیل شد  به کابوس هایی که

هنوز بعد از 10-11سال حتی با رفتن از اون خونه همراهمن.

خونه نور وامیدم سیاه شد.

خب خب البته فک کنم برای همه یا اغلب آدما از دست دادن پدربزرگ و مادربزرگ

اونم تقریبا همزمان خیلی سخت باشه.

دیدن اینکه میذارشون توی قبر و یه خروار خاک و تـــــــــمـــ ـام :(

خلاصه من از اونجا با غم آشنا شدم با اشک با گریه و حــســرت 

برای رفتن برای از دست دادن... ،

نه برای کم شدن نمره املا (که همیشه توش ضعیف بودمخجالت) یا نخریدن چیزی

که میخای ،گریه برای رفتـــ ـن و ندیدن و نداشتن !

برای تموم شدن دیدن ،مثلا دیدن چهره خندان پدربزرگ ک توی فامیل ما هنوزم

به  همین خصوصیت معروفن .

این روزا که توی خونه تنهام به این چیزا خیلی فک میکنم ،بدنیا ،و همش

پرم از چرا .ما به چرا زنده ایم ;-)

مثلا  این که چرا خداجونم تو زندگی کوتاهمون باید این همه رفتن و تجربه کنیم

چرا انقد دلبسته شیم و هی....!خیلی سخته..ا

این روزا به مرگ هم زیاد فک میکنم به چگونه رفتن ، به دنیاهای دیگه

و به خدا...

از همون 10 -11 سال پیش همیشه پیش خودم گفتم خدا میدونی چقد با

رفتن هر نفر از زندگیم اذیت میشم -انگار قلبم کنده میشه،خورد میشه ومیریزه

خودت هوامو داشته باش

+ببخشید یکم غمناک شد چه کنیم ..:(

+یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه .

.

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸
تگ ها : تلخ نوشت

گاهی....

 

 

 

یاد باد ...

 

+در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

+دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم ... 

تمام...

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
تگ ها : تقدیر

 

میتونین حدس بزنین این تصویر مربوط به چیه؟

نه! برین ادامه مطلب...

.

.

.

ادامه مطلب   
نویسنده : خراباتی ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها : خاطره بازی ، کتاب