مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

اگر کوسه ها آدم بودند

یــــــ ـا هـــــ ــو

امروز 10فوریه زادروز برتولت برشت به آلمانی Bertolt Brecht نمایشنامه‌نویس و

 کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی است.

که بیشتر به خاطر نمایشنامه های مشهورش می شناسند!

گفتم بیام و اینجا برای شما قسمتی از یکی از آثارش بگذارم

ولی لطفا شما هم اگر چیزی به ذهنتون رسید بغیر از موارد مطروحه بگین 

سوال اصلی اینه اگر کوسه ها آدم می شدند ،چی میشد ؟چه می کردند؟

الان کوسه آدم نما هم داریم؟  {#emotions_dlg.e14} 

...دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی" پرسید:

اگر کوسه‌ها آدم بودند با ماهی‌های کوچولو مهربانتر می‌شدند؟

آقای کی گفت: البته! اگر کوسه‌ها آدم بودند ،

 توی دریا برای ماهیها جعبه‌های محکمی می‌ساختند.

 همه جور خوراکی توی آنها می‌گذاشتند مواظب بودند

 که همیشه پر آب باشند .

هوای بهداشت ماهی‌های کوچولو را هم داشتند .

برای آنکه هیچگاه دل ماهی‌های کوچولو نگیرد ،

 گاهگاه مهمانی‌های بزرگ

بر پا می‌کردند ، زیرا گوشت ماهی شاد ،

از گوشت ماهی دلگیر، لذیذتر است .

 برای ماهی‌ها مدرسه می‌ساختند و به آنها یاد می‌دادند که چگونه

به طرف دهان کوسه‌ها شنا کنند . 

در آن هنگام درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود

 ، کوسه‌ها به آنها می‌قبولاندند که زیباترین و باشکوه‌ترین کار

 برای یک ماهی این است که خودش را

در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند . 

به ماهی‌های کوچولو یاد می‌دادند

که چگونه به کوسه‌ها معتقد باشند و چگونه

 خود را برای یک آینده زیبا آماده سازند ، آینده‌ای که تنها

 از راه اطاعت به دست می‌آید . اگر کوسه‌ها آدم بودند

 در دیارشان هنر هم بدیهتا وجود داشت،

 از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌کشیدند .

 در اعماق دریا نمایشنامه‌هایی به روی صحنه می‌آوردند

 که در آنها ماهی‌های کوچولوی قهرمان ،

 شاد و شنگول به دهان کوسه‌ها شیرجه می‌رفتند

. به همراه نمایش، آهنگهای محسورکننده‌ای هم می‌نواختند 

که ماهیهای کوچولو را بی‌اختیار 

به طرف دهان کوسه‌ها می‌کشاندند ،در آنجا بی‌تردید

مذهبی هم وجود داشت 

که به ماهیها می‌آموخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه‌ها آغاز می‌شود".

پ.ن.

بنا به گزارش‌های سازمان‌های مدافع حقوق بشری بین‌المللی،

ایران با جمعیت ٧٠ میلیون از نظر تعداد اعدام‌ها

پس از کشور چین با جمعیت

یک میلیارد و ٣٠٠ میلیون نفر قرار دارد

اما با مبنا قرار دادن جمعیت در رتبه «نخست» قرار می‌گیرد.افسوس

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
تگ ها :

دل ساده

یــــــ ـا هــ ــو

 

دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است

حسین پناهی

 

 

پ.ن.چقدر بدم می آید به زور بخواهند دنیا را آن طور که

آنان دوست دارند ببینی

ولی بدتر ان است که خودت بخواهی همرنگ یا هم سر شوی!!!

 

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥
تگ ها :

منم ماهی سیاه کوچولو

ِیـــــــــا هــــــو

سلام:)

شما کتاب ماهی سیاه کوچولوی مرحوم صمد بهرنگی رو خوندین؟؟

چند وقته پیش داشتم دنبال یه کتابی توی سایت جیره کتاب میگشتم که یهو

یه مطلب راجع به کتابی که قدیما خونده بودم یعنی همین ماهی سیاه کوچولو و

مقایسه اون با یه کتاب دیگه به نام شاپرک خانوم به قلم جناب بیژن مفید برخوردم.

حقیقتا هر دوی این کتابا دنیای لطیفی دارن و پران از حرف که به قول امروزیا

زیر پوستی زده شده کتابای از این دست زیادن مثلا شازده کوچولو

حیفم اومد قسمتایی از این مقایسه و متن کتاب ماهی سیاه کوچولو رو نذارم

:توی هر دو داستان همه چیز حول یک حرکتمی‌گذره. یک سفر!! ماهی سیاه

می‌خواهد به دریا برسد. چیزی که بعدا، بعد از رسیدن،معلوم میشه اصلی‌ترین

خاصیتش اینه که ته نداره! -"ناگهان به خود آمد و دید آب تهندارد. اینور رفت،

آنور رفت، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گمشده

بود!"-

شاپرک خانوم می‌خواهد به باغ برسد. به نور. اما مسیر حرکتشدرست

 

برعکسه. او باید توی زیرزمین تاریک حرکت کنه!! و یکی از بندگان غافل خدا را

گولبزند و برای عنکبوت ببرد. تا شاید بتواند راه بازگشت به باغ را پیدا کند.

 

 

 

ماهی سیاه به دنبال این است که "می‌خواهم بدانم که راستی

راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی

تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا

می‌شود زندگی کرد؟" مادرش البته معتقد است که "دنیا! ...

دنیا! دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم،

زندگی هم همین‌ست که ما داریم "-

 

شاپرک خانوم اما به دنبال بازگشت به جایی است که از آن

آمده. قبلا تجربه‌اش کرده. دنیای اوست. مشخصه‌هایش گرما

و نور است. باغ و گل. اما خب خطر پرنده هم هست.

زندگی همین است دیگر. خر و خرما را نمی‌شود با هم

داشت.

 

یکی از معروف‌‌ترین بیانیه‌های ماهی سیاه این است که "البته اگر

یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می‌شوم – مهم نیست، مهم این است

 که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته

باشد ...".

 

 

 

....-ماهی سیاه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم

آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست

 

 تو این فکرم که آخرجویبار کجاست و هنوز که

 

هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم.

 

 از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام.

 

 آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم.

 

دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.»

 

مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ،

 خیلی از این فکرها می کردم.

 

آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛

همین است که هست! جویبار

 

همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»

 

ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ،

 

 مگر نه اینست که هر چیزی به

 

 آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛

هفته ، ماه ،

سال...»

 

مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده

 را بگذار کنار،

 

پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!»

 

ماهی سیاه کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر

 از این گردش ها خسته شده

 

ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر

 چه خبرهایی هست.

 

ممکن است فکر کنی که یک کسی این

 حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ،

 

اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم.

 

البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛

 

مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع

 

پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند.

 دایم ناله و

 

نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند.

 من می خواهم بدانم که ،

 

راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی

 و برگردی

 

تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی

دنیا می شود

 

زندگی کرد؟...»

 صمد:)

 

اینم قسمتی از کتاب ماهی سایه کوچولو و چقدر

بعضی از این داستان ها پر از مفهمومن

 یا حق

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
تگ ها : دلنشین

حیرانم !

پ.ن.1 :چقدر دنیا بی رحم است!!

پ.ن.2: بچه که بودم همیشه فکر می کردم چطور آدم بزرگا همش از زندگی از دنیا می نالن

15-14سالم که بود بعضی روزا میشستم با خودم حساب می کردم تا الان چند تا گناه کردم

قشنگ یادمه که شاید پنج تا هم نمی شد.

اونموقع ها با خودم فکر می کردم یعنی آدم تا پیر میشه مگه چیکار میخواد بکنه که

هی با ما از گناه حرف میزنن از باید و نباید!

پ.ن.3: خیلی از آدمای دور و بر من هستن که اعتقاد دارن اینا همش اراجیف خوش باش!

اما من دلم نمی خواد خوش باشم اصلا می خوام خودمو عذاب بدم!

الان که به قول بابام کم کم دارم به ربع قرن نزدیک میشم ،هر وقت میشینم با خودم دو دوتا چارتا می کنم

اعصابم بهم می ریزه!

پ.ن.4: عمر واقعا زود میگذره و من هنوز نمی دونم خدا واقعا از من چی میخاد یا می دونم و خودمو به نفهمی زدم!

پ.ن.5: من زیاد به مرگ فکر نمیکنم ،بیشتر آخر هفته ها که میرم سر مزار پدربزرگ و مادربزرگم و زل میزنم تو چشماشونو یه راست می رم توی گذشته ها و اشک قطره قطره میریزه پایین!

دوران خوش کودکی،پاکی ،معصومیت،همه چیز سفید سفید ،خنده از ته دل ،بی غمی و خدا که انگار تو تموم لحظه ها با من و برادرم هم بازی بود!

حالا اونا رفتن هر دوشون زیر خروارها خاک ومن موندم این بالا!

حیرونم کاملا تو این دنیا حیرونم !

الان که دارم اینو مینویسم آهنگ فرهاد همش توی ذهنم میپیچه متنش اینجوریه

 

وقتی که بچه بودم

پرواز یک بادبادک می­بردت از بام­های سحرخیزی پلک

تا نارنج­زاران خورشید

 

وقتی که بچه بودم

خوبی زنی بود که بوی سیگار می­داد و

اشک­های درشتش از پشت عینک با قرآن می­آمیخت

 

آه آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه

 

وقتی که بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود و

جیرجیرک شب­ها در خاموشی ماه آواز می­خواند

 

وقتی که بچه بودم

در هر هزاران و یک شب ، یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد

 

آه آن روزهای رنگین

آه ان فاصله­های کوتاه

 

آن روزها آدم بزرگ­ها و زاغ­های فراغ این­سان فراوان نبودند

وقتی که بچه بودم مردم نبودند

آن روزها وقتی که من بچه بودم

 

غم بود

اما کم بود

ــ اینم لینک آهنگش خواستین گوش کنین از اینجا

پ.ن.6:حس یه برگی رو دارم که از شاخه جدا شده توی باد میچرخه و میچرخه ،به همون اندازه گیجم و حیرون! خدایا چرا ....؟!

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است :-(

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳
تگ ها :

غم

یــاهـو

آدم های غمگین ،خودخواه،بدجنس و بی انصاف اند!!flat Smiley

و کمتر از دیوانه ها قادر به تفهیم و تفاهم یکدیگرند.!

غم هیچگاه بشر را متحد نمی سازد ـــ بشر را به نفاق وا  می دارد.

واگر به خیال کسی می رسد که اتحاد بشر با تعمیم غم امکان پذیر است،

اشتباه می کند!

در دنیای مردمان غمگین نسبت به مردمان خوش و راضی،

ستم ها و جورهای بیشتری روی می دهد!!

"آنتون چخوف"

پ.ن.1.متن بالا قسمتی از کتاب دشمنان چخوف !

پ.ن.2.یاد اوضاع مملکتی و روحیه خوب مردمان کشورمون افتادمflat Smiley

پ.ن.3.میشه شاد بود واقعا ؟!یا بهتر بگم می ذارن شاد باشی؟! :(

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱
تگ ها : تلخ نوشت