مرا چون تا قیامت یار، این است... خراب و مست باشم کار ، این است

محک

یــــــــــــــا هـو

می‌توانم نگه دارم دستی دیگر را

چرا که کسی دست مرا گرفته است،

به زندگی پیوندم داده است....

یـا حق

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
تگ ها :

مارتین لوتر کینگ

یـــــــا هــو

همیشه یاد کردن از آدمای بزرگ خوبه ،کسایی که از جونشون گذشتن واسه بقیه .

لغت مناسب::شجاعت،ایثار و....

-هر سال سومین دوشنبه سال میلادی، تولد مارتین لوترکینگ رهبر سیاه ‌پوست جنبش مدنی در امریکا به احترام مبارزات برابری طلبانه وی تعطیل رسمی است وی در میان مردم امریکا از احترام و جایگاه ویژه‌ای برخوردار است که شاید کمتر کسی در شصت سال اخیر جایگاهی چون وی داشته‌است!

 مارتین لوتر کینگ

 

توی این پست فقط میخوام سخنرانی معروف و به یاد ماندنی مارتین لوترکینگ واستون بذارم اگه درمورد خودش بخواین بدونین یه سرچ ساده توی اینترنت

جواب میده !

 

 سخنرانیش با صدای خودشم از اینجا میتونین گوش بدین

متن سخنرانیش هرچند طولانی اما خوندنش خالی از لطف نیست

 

من رویایی دارم ::

 



خوشحالم که امروز در گردهماییای حضور دارم که در تاریخ کشور ما به عنوان

 

بزرگترین حرکت آزادیخواهانه ثبت خواهد شد. یک قرن پیش، یک آمریکایی بزرگ که

اینک سایه خود را به گونهای نمادین بر سر ما گسترانیدهاست، اعلامیه آزادی بردگان

را امضا کرد. این فرمان سرنوشت ساز نوری از امید بر دل میلیونها برده سیاهی تاباند

که در آتش بیعدالتیهای یاسآور میسوختند. فرمان فوق برای آنان همچون سپیده دمی

سرورانگیز بود که پایان شب دیرپای اسارت را نوید میداد.


اما سیاه پس از گذشت یکصد سال، هنوز آزاد نیست. زندگی «سیاه» هنوز پس از

گذشت یکصد سال، به طرزی غم انگیز در غل و زنجیر جدایی نژادی و تبعیض تباه

میشود. پس از گذشت یکصد سال و در میان این اقیانوس عظیم تنعم مادی، سیاه همچنان

در جزیره متروک فقر زندگی میکند. پس از گذشت یکصد سال، سیاه هنوز در گوشه و

کنار جامعه آمریکایی مرارت میکشد و خود را در وطنش غریب مییابد. آری اینچنین

است که ما امروز، اینجا گرد آمدهایم تا این موقعیت شرم آور را برملا سازیم.

به تعبیری ما به کاپیتول کشور خود آمدهایم تا طلبی را وصول کنیم. زمانی که معماران

جمهوری ما، عبارات متعالی قانون اساسی و اعلامیه استقلال را تقریر میکردند، بر

ضمانت نامهای صحه گذاشتند که هر آمریکایی وارث آن بود. این مکتوب تعهدی بود بر

این امر که همه انسانها —آری همه انسانها، چه سیاه و چه سفید— از حقوق ضروری

حیات و آزادی بهرهمند خواهند بود و خواهند توانست به دنبال سعادت خود باشند.


امروز روشن است که آمریکا، در عمل به این تعهدنامه تا جایی که به رنگ پوست

شهروندانش مربوط است کوتاهی کردهاست. آمریکا به جای این که حرمت این وظیفه

مقدس را پاس بدارد، قبض بیارزشی به دست سیاهان داده است؛ که وقتی برای وصول

نقدینه به صندوقی ارسال میشود بر روی آن مینویسند: «عدم کفایت موجودی».

اما ما باور نداریم که انبان عدالت تهی باشد: باور نمیکنیم که در صندوقچه فرصتهای

یک کشور سرمایهای نباشد و بنابراین آمدهایم تا طلب خود را وصول کنیم. طلبی که با

نقد شدنش درهای آزادی و عدالت به روی ما گشوده خواهد شد. ما همچنین به این مکان

مبارک آمدهایم تا به آمریکا متذکر شویم که وقت بسی تنگ است. آمدهایم تا اعلام کنیم

که اینک زمان سرگرم شدن به ظاهرسازیهای دلسردکننده نیست، دوره تجویز داروی

ملال آور و اصلاحات تدریجی سرآمدهاست. آمدهایم تا بگوییم که حال موقع تحقق

دموکراسی است. زمان، زمان از تاریکی درآمدن است، از دره تفکیک نژادی

گذرکردن است، راه روشن و اصلی عدالت را پیمودن است. آری اکنون، نوبت جابه جا

شدن و حرکت ملت ما، از ریگزار لغزان بیعدالتی نژادی به کوه استوار برادری است.

وقت آن است تا عدالت برای همه فرزندان خدا محقق شود.

تقدیری شوم در انتظار این ملت خواهد بود اگر، اضطرار زمانه درک نشود. زمستان

دیجور و سرد نارضایتی بر حق سیاه تمام نخواهد شد تا زمانی که بهار خجسته و روح

بخش آزادی و برابری خنده نزند. یک هزار و نهصد و شصت و سه فرجام کار نیست،

آغاز راه است. کسانی را دیدهام که امیدوارانه خیال میکنند که سیاه با بیرون ریختن

ناگزیر خشم خود و بیان آنچه در دل دارد آرام خواهد گرفت. اما این افراد، حتی اگر

امور در کشور به روال معمول خود بازگردد سرانجام با ضربهای ناگهانی از خواب

غفلت بیدار خواهند شد چرا که تا حقوق شهروندی سیاه به او اعطا نشود آمریکا روی

فراغت و آرامش را به خود نخواهد دید. گردبادهای تمرد تا زمانی که صبح روشن

عدالت طلوع نکرده بنیادهای کشور ما را خواهد لرزاند.


 

اما موضوعی هست که میباید آن را با مردمم که در این هوای گرم و در این درگاه

عدالت ایستاده اند در میان گذارم. سخن من این است که در فرایند نائل شدن به منزلت

برحق خود نباید دست به اعمال نادرستی بزنیم که ما را گناهکار سازد. عطش ما به

آزادی نباید با نوشیدن جام بیزاری و نفرت سیراب شود.

شیوه و عزم بلند ما در مبارزه میبایست تا ابد، مبتنی بر کرامت و اصول باشد. ما نباید

اجازه دهیم تا اعتراض سازنده ما به خشونت فیزیکی انحطاط پیدا کند، باید که از نو به

بلندیهای شکوهمندی صعود کنیم که محل تلاقی نیروی مادی و نیروی دل است.


خشونت حیرت انگیزی که اخیراً اجتماع سیاهان را به کام خود کشیده است نباید ما را

نسبت به همه سفیدان بدگمان کند. از آن که بسیاری از برادران سفید ما، چنانچه امروز

حضورشان در اینجا این نکته را به اثبات میرساند نشان داده اند که سرنوشتشان به

سرنوشت ما گره خورده است. آنها به اینجا آمدهاند تا بگویند که آزادیشان با آزادی ما

پیوند دارد، ما نمیتوانیم راه را به تنهایی طی کنیم.


 

با قدم گذاشتن در راه نیز باید میثاق ببندیم که همواره به جلو گام برداریم. ما نمیتوانیم به

 عقب بازگردیم. کسانی این سئوال را از هواخواهان حقوق مدنی میپرسند که «شما کی

آرام خواهید گرفت؟» پاسخ این است که ما تا زمانی که سیاه قربانی واهمه های مکنون

سبعیت پلیسی است هرگز آرام نخواهیم گرفت. 

ما هرگز نمیتوانیم آرام بگیریم، زمانی که تنهای ما، فرسوده و خسته از سفر، نمیتوانند

در منزلگاه های بین راه و هتلهای شهرها، مسکنی بیابند. ما هرگز نمیتوانیم آرام بگیریم

زمانی که جابه جایی اصلی سیاه در حرکت او از زاغهای کوچک به زاغهای بزرگ

تر خلاصه میشود. ما هرگز نمیتوانیم آرام بگیریم زمانی که کودکانمان را میبینیم که از

خویشی خویش تهی میشوند و عزت نفس خود را از کف میدهند، هنگامیکه با این نوشته

مواجه میشوند: «فقط برای سفیدان».


ما هرگز نمیتوانیم آرام بگیریم زمانی که سیاهی در می سی سی پی نمیتواند رای دهد و

سیاهی دیگر در نیویورک بر این باور است که چیزی برای رای دادن ندارد. نه، نه ما

آرام نیستیم و آرام نخواهیم گرفت تا آن زمان که عدالت همچون آبشاری فرو ریزد و

انصاف همچون رودی عظیم سرازیر شود.


این را نیز میدانم که برخی از شما از معرکه مصائب و رنجها به اینجا آمدهاید. برخی

از شما به تازگی از زندان رها شدهاید. برخی از شما از مناطقی آمدهاید که جست و

جوی آزادی در آنجا شما را با آتش بغض و عداوت و امواج سرکش سبعیت پلیسی

مواجه کرده و این همه شما را مغموم و مبهوت ساختهاست. اما این را نیز میدانم که این

رنجهای سازنده شما را کاردیده کردهاست. با ایمان به این که این رنجهای نابحق

رستگاری بخش است به تلاش خود ادامه دهید. به میسی سی پی بازگردید. به آلاباما،

به کارولینای جنوبی، به جورجیا، به لوییزیانا، به حلبی آبادها و زاغه های شهرهای شمالی

و بدانید که این وضع میتواند به طریقی تغییر کند و تغییر نیز خواهد کرد. نگذارید در

چاه نومیدی و یاس سقوط کنیم.

به شما میگویم امروز که ی دوستان من، درست است که ما را امروز و فردا مشکلاتی

است اما من نیز رویایی دارم.

من رویایی دارم که عمیقاً ریشه در رویای آمریکایی دارد.

من رویایی دارم که در آن روزی این ملت به پا میایستد و

زندگی را با معنای حقیقی این اصل اعتقادی اش آغاز

میکند: «ما این حقیقت را بدیهی میشماریم که همه انسانها

برابر خلق

شده ند.»

من رویایی دارم که در آن روزی بر تپه های گلگون

جورجیا، فرزندگان بردگان پیشین، میتوانند در کنار

برده داران پیشین دور یک میز که میز برادری است

بنشینند.

من رویایی دارم که در آن روزی ایالت می سی سی پی که

اینک در آتش بی عدالتی و سرکوب شعله ور است به

بهشت آزادی و عدالت تبدیل میشود.

من رویایی دارم که در آن روزی چهار فرزند من، در

کشوری خواهند زیست که در آن نه برمبنای رنگ

پوستشان

که براساس منش و شخصیت شان داوری خواهند شد. من

امروز رویایی دارم.

من رویایی دارم که در آن روزی در آن پایین در آلاباما با

آن نژادپرستان شریرش، با آن فرماندارش که واژه هایی

چون آشتی و الغای تبعیض به سختی از زبان او شنیده

میشود، آری آنجا در آلاباما در یک روز واقعی، پسران و

دختران کوچک سیاه میتوانند دستان کوچک همسالان سفید

خود را بگیرند و آنها را همچون دستان خواهران و

برادران خود بفشارند. من امروز رویایی دارم.

من رویایی دارم که در آن روزی هر مغاکی بلندی میگیرد،

هر کپه انباشته ای کوتاه میشود، زمینهای ناهموار

صاف میشوند، راههای کج راست میشوند، عظمت

پروردگار آشکار میشود و همه انسانها او را در کنار خود

مییابند.

این امید ما است، با این ایمان است که من به جنوب

بازمیگردم. با این ایمان است که ما خواهیم توانست از دل

کوه نومیدی و یاس جواهر امید را برون آوریم. با این

ایمان است که ما قادر خواهیم شد ناهمخوانیهای ملال آور

ملت خود را به همخونی دل انگیز برادری تبدیل کنیم. با

این ایمان است که ما میتوانیم با یکدیگر کار کنیم، به

همراه هم دعا کنیم، به اتفاق هم مبارزه کنیم، با هم به

زندان برویم، در کنار هم از آزادی دفاع کنیم و بدانیم که

روزی آزاد خواهیم شد.

و آن روز، روزی است که در آن همه فرزندان خدا، قادر

خواهند بود این آواز را با معنایی جدید بخوانند:

«تراست کشور من خدایا

می خوانم این سرود را

تراست این سرزمین محبوب

این دیار آزادی

خاکی که در آن آرمیدند پدرانمان

و سرافراز شدند زائران

بگذار که در آن از هر کوهی

طنین دراندازد صدای آزادی»

و اگر آمریکا میخواهد کشوری بزرگ باشد باید این امر در آن تحقق یابد. پس بگذار که

از تپه های عظیم نیوهمپشر،

از کوههای پرصلابت نیویورک و از ارتفاعات بلند الگینی در پنسیلوانیا، صدای آزادی

طنین دراندازد. بگذار که از صخرههای برف گرفته کلرادو و از شیبهای چشمنواز

کالیفرنیا صدای آزادی به گوش آید. نه فقط از آنها که بگذار صدای آزادی از کوه استون

در جورجیا و کوه لوک اوت در تنسی به گوش رسد.


بگذار که از هر تپه و کپه خاکی در میسی سی پی این صدا به گوش رسد. بگذار که

صدای آزادی از دامنه هر کوهی شنیده شود. و زمانی که این اتفاق افتاد، زمانی که ما

گذاشتیم تا آزادی طنین دراندازد، زمانی که ما مجاز شمردیم تا از هر آبادی و روستایی

—و از هر ایالت و شهری— صدای آزادی شنیده شود آنگاه ما روزی را محقق

کرده ایم که در آن همه فرزندان خدا، اعم از سیاه و سفید، یهودی و مسیحی، پروتستان

و کاتولیک خواهند توانست دستها را به یکدیگر گره زنند و آن آواز قدیمی و مذهبی

سیاهان را سردهند که: «اینک آزاد! اینک آزاد! خدایا سپاس ای قادر متعادل ما عاقبت

آزادیم.»

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸

ای از درت نرفته کس ناامید و غایب

 

یــــــــــا هــــــــــــو

از بچگی تا حالا هر موقع میرم خونه دایی جان یه تابلو هست که همش نظر منو بخودش جلب میکنه .

اسم این تابلو امید ولی نمی دونم چرا  می بینمش بیشتر حس نومیدی بهم میده

یک دختر  که غمگین و تنها نشسته روی این کره خاکی که واقعا انگاری خاک گرفته و کثیفه

وداره با چشمای بسته به نوای چنگی گوش میده که فقط یه دونه سیم بیشتر نداره و با همون یه دونه میزنه!!

شما با دیدن این تابلو چه حسی بهتون دست میده ؟

اکثر ما آدما تحمل رنج و غم و تا یه حدی داریم .وقتی به یه شادی ،پیروزی میرسیم آنقدر خوشحال می شیم که از دست دادنش مث یه عذاب بزرگ میمونه بعضی وقتا توی این دنیا به قول فریدون مشیری:

به هر حال به نظر من بعضی چیزا عجیب به آدم انرژی ،امید و شور زندگی میدن

مثل محبت ،مثل توکل ،"مثل خــــــــــدا هست هنوز"

یاد این غزل از مولانا ::

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر

تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او

نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را

بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

خلاصه که هله !نومید نباشی

پ.ن.خدا بزرگ ِ

 

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها : دلنشین

ون گوگ

یــــــا هــــــــــــــــو

بعضی وقتا خیلی خسته ای .

از فهمیده نشدن کلافه میشی دلت میخواد داد بزنی سر دنیا

آهاااااااای من مثل تو نیستم ،تو مثل من نیستی

ولی هر دومون آدمیم یا لااقل اینطور میگن

چقد فهمیده نشده سخته و وقتی نفهمنت می خندن

یاد ون گوگ افتادم اونم از همون آدمایی که فهمیده نشد.

تو یکی از نامه هاش به برادرش تئو میگه::

من آنقدر نگرانی برادرانه در نامه های پرمحبت تو می بینم که وظیفه ی خود می دانم، سکوت را بشکنم. حال که این نامه را می نویسم به عنوان دیوانه نیست که با تو سخن می گویم؛ بلکه به عنوان برادری است که تو می شناسی و همه قوای عقلی خود را در اختیار دارد. آنگاه شرح می دهد که چگونه همسایگان وی جمعاً از شهردار آرل خواستند که آزادی او را سلب کند و او را به بیمارستان بفرستد!می دانی که چه ضربه ای به جان انسان وارد می آید، وقتی ببینید جمعی آنقدر پست بوده اند که همگی بر ضد بیماری متحد شده اند. به خصوص که من می کوشیدم با آنها مهربان باشم. هرگز نمی دانستم چنین نفرتی در دل آنها نهفته است!!!

یه جایی میگه، کسی که رحم و محبت می آفریند، زندگی خلق میکند.

حتما قضیه گوش بریدن ون گوگ شنیدین

جایی درباره این کارش و کلا رفتارش خوندم:

پیش از آنکه علم جایگزین جادوگری شود، یکی از راههای درمان بیماریها این بود که جادوگر مناطق بیماری در بدن بیمار را شناسایی کرده و همان علائم را در بدن خود تولید میکرد. بدینوسیله بیماری از بدن بیمار به بدن جادوگر منتقل شده و بهبود مییافت. آیا میتوان گفت زندگی و آثار هنرمندانی که جامعه آنها را «بیمار» یا «دیوانه» میخواند نیز به جای «تفسیر» میتواند با روشی جادوگرانه بررسی گردد؟ باید به خورشید آثار ونگوگ خیره شد. همانطور که او ساعتها به خورشید خیره میماند. نوشتههای کسانی چون آرتو، بلانشو، بکت و نقاشیهای ونگوگ تفسیرناپذیرند، باید همچون یک جادوگر به سراغ آنان رفت و آلوده شد. آرتو وقتی رسالهای در مورد ونگوگ نوشت (ونگوگ، مردی که جامعه او را خودکشی کرد) سرنوشت خود را اینگونه رقم زد، و دست آخر به همان دیوانهی هاشورخوردهای تبدیل شد که زیر نور خورشید میدود.

 

اینها نیروهای زندگی در هنر است. مناطق حارهای که در آن نه پیرویی پیدا میشود نه حواریای. بدینمعنی لحظهای که ونگوگ گوش خود را میبُرد مهمترین بیانیهی «شقاوت» در نقاشی به اجرا در میآید. آنجا که شقاوت به معنای آزار، سادیسم یا نمایشِ خونریزی نیست، بل یک احساس بینیاز و ناب و یک حرکت واقعی ذهن است که با حرکت زندگی پیوند خورده است. به همین خاطر است که آرتو میگفت «وقتی میگویم شقاوت مانند این است که بگویم زندگی». اصلاً مهم نیست که ونگوگ «چرا» گوش خود را بُرید. مهم این است که او چگونه از این قربانیگری برای اغوای زندگی سود جست.

-*-من میگم هرچی ما آدما میکشیم از خودمونه از رفتارهای

نادرست و بدی که داریم

از بی مسئولیتی از اینکه فقط و فقط فکر خودمونیم یه دایره

به  اندازه نیازت دورت میکشی !همه چی باید جوری باشه که

مساحتت کم نشه و تو فقط تو آسیب نبینی بقیه رم بیخیال!!

تو اینطوری نباش!ناراحت

پ.ن.

تنها آن‌که بزرگ‌ترین جا را

به خود اختصاص نمی‌دهد

از شادی لبخند بهره می‌تواند داشت.

آن‌که جای کافی برای دیگران دارد؛

صمیمانه‌تر می‌تواند

با دیگران بخندد؛

با دیگران بگرید.

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها : تلخ نوشت

ما لعبتکانیم!

یــــا هـــو

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی، نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم، یک یک باز

این شعر از جناب خیام !

شاعری که به نظر من هنوز شناخته نشده.

به هر حال می خوام راجع به کلمه لعبت صحبت کنم.

 لعبت بازان کسانى بوده اند که نمایش اجرا مى کرده اند و نمایش ایشان همراه با موسیقى بوده است!!

-بازى خیال یا خیال بازى یا لعبت بازی

این که ما بازیچه ایم و یه جورایی مثل عروسک خیمه شبازی می مونیم که نخ هایی که به دست و پامون وصل ِ تهش دست فلکِ لعبت  باز.

فک  کن همه ما روی صحنه وایسادیم و داریم نقش خودمون ایفا میکنیم.

این ماییم یا دست سرنوشت و فلک لعبت باز که داره مارو مجبور می کنه که نقش بازی کنیم؟

 

یاد کارتون دوران کودکیم افتادم پینوکیو

 

اون قسمتی که پینوکیو توی صحنه با عروسکای دیگه مشغول ایفای نقش بودن.

 

 

چقد حس بدی ه که فکرکنی اختیار نداری.مجبوری.

 

یه فیلسوف چینی میگه:

دیشب در خواب دیدم که پروانه ای شده ام و پرواز می کنم و آدم نیستم .حال در بیداری شک می کنم که شاید در خوابم و در واقع پروانه ای هستم که اکنون در خواب فکر می کند آدم است !!

تصور این چیزا در عین حال که حس وحشت به آدم میده و اضطراب

خنده دارم هست .شک کردن خوب اما تا یه حدی. شک تا کجا ؟؟؟

برگردیم به همون شعر خیام ،خیلی دوست دارم بدونم برداشت تو از این شعر چیه ؟؟

 

 

 

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
تگ ها : تقدیر

بدون شرح !!

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
تگ ها : سال نو

کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست ، مثل پدر نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل انسی نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

وقدش از درخت های خانه معمار هم بلند تر است

و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما از اوست نمی ترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز و آخر نماز صدایش می کند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و می تواند تمام حرف های سخت کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند

و می تواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و می تواند از مغازه سید جواد ، هرچقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد

و می تواند کاری کند که لامپ الله

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ .............چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می خواهد که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و من چقدر دلم می خواهد که روی چارچرخه یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ ......چقدر دور میدان چرخیدن خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است

چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر مزه پپسی خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است

و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید

و من چقدر دلم می خواهد گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم که در خیابانها گم می شوم

و چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمی شود

کاری نمی کند آن کسی که به خواب من آمده است زودتر بیاید

روز آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هایشان هم خونیست

و آب حوضهایشان هم خونیست

چرا کاری نمی کنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام

چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش باماست در نفسش باماست در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمی شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیردرختهای کهنه یحیی بچه کرده است

و روز به روز بزرگ می شو د

بزرگتر می شود

کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را می انداز د

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نویسی را قسمت می کند

و نمره مریضخانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند

و سینمای فردین را قسمت می کند

درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب دیده ام...........

فروغ فرخزاد

پ.ن.١چقدر به آمدنش مطمئنی؟

اصلا میاد؟

پ.ن.٢.

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦
تگ ها : دلنشین

عشق

The Music Of Love

سلام

شگفت‌انگیزی زندگی

با آگاهی به ناپایداری‌اش،

در جراتِ «تو شدن»،

در شجاعتِ «من شدن»،

در شهامتِ «شادی شدن»،

در «روح شوخی»،

در «شادی بی‌پایان خنده»،

در «قدرت تحمل درد»

نهفته است

پ.ن.این عکس و تویMeme دیدم با تیتر

 The Music Of Love

به نظرت موسیقی عشق شبیه کدوم موسیقی که تا حالا شنیدی؟؟

یا حق

  
نویسنده : خراباتی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳
تگ ها : دلنشین